



که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت
زندگی رود است جاری
هر که آمد شادمان کوزه ای پر کرد و
مشتی آب از آن نوشید و
رفت
که انسان بودن و ماندن
چه دشوار است
چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است و
از احساس سرشار است
( دکتر علی شریعتی )

یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو
اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام
تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
رختم ار تاول تن پوش تو از پوست پلنگ
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو
نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم
تن من خاک من ساقه ی گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره ی آب
چه سخت رام می شدی اگه نمی ربودمت
تو با چشای آسمون به من نگاه می کنی
تو پوست شب رو با همین غزل سیاه می کنی
چه پاسخی به جز نفس به خنده ی سلام من؟
چه بی خود از خودم ببین به هیچ تو تمام من
تو آخرین حضور من تو اولین همیشه ای
تو اون قرار بی صدا میون نور و شیشه ای
تو رنگ تازگی زدی دوباره های خونه رو
بمون که ترک می کنم تموم رسم کهنه رو
به شرم انزوا قسم که با من از تو بهتری
منو به انتهای ما چه بی من و تو می بری



همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگی
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهدنمایان سحبه ی صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده
خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم؟
همان بهتر که او در جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را
دارد
وگر نه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد عجب صبری خدا دارد


تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب دل من
و کتاب دل خود را که
خطوط تن توست
خوش خوشک می خوانم
تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را
میخندم و میخوانم
میگریم و می خوانم
با تو بودن خوبست
تو قشنگی مثل تو مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که بر میگردی
از کوچه به خانه
مثل تصویر درختی در آب
روی کاشانه درچشمان منتظرم میروئی
با تو بودن خوبست
وکلام تو مثل بوی گل در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است
بوی پیراهن تو مثل بوی دریا نمناک است
مثل باد خنک تابستان
مثل تاریکی خواب انگیز است
گفتگو با تو مثل نفس های بلند آتشین
می برد چشم خیالم را
تا بیابان های دورترین خاطره ها
مثل دریای تواندوه انگیز
مثل زورق که پر از مردابست
مثل ساحل که پر از آواز است
مثل دشتستان که بزرگ و باز است
تو ظریفی مثل گلدوزی یک دختر عاشق

خسته و غریب
چه سالها که زیستیم
و بارهاچه بی شکیب
برای هم گریستیم
کنون تو در کنار دیگری
بنا نهاده ای بهشت خویش
و من هنوز
غریب جاده های سرنوشت خویش
مگر من و تو
آن من و تو نیستیم؟
مگر ای غم تو باشی غمگسارم که از هر بی کسی بی کس ترم من

دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست
دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است
و اما با توام
ای آنکه چون من تنهای تنهایی
تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی
تو حتی روزهای تلخ نامردی نگاهت التیام دست هایت را
دریغ از ما نمی کردی
من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکی هایم برایت اشک خواهم ریخت
من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست متهی دریای نا آرام خواهم داد
همان دریا که می گفتی تو را در من تجلی می کند
ای دوست
ای آنکه چون من تنهای تنهایی
تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی
بهش گفتم : زندگیمو
قهر کرد و رفت
اما نمی دونست که خودش همه ی زندگی منه
عشق چیزی است که تنها من و تو
می توانیم بدانیم که چیست
قلمت را بردار و کنار من بنشین بنویس:
تازگی دارد عشق تازگی دارد عشق
من و تو
تنها من و تو
می توانیم بگوییم که عاشق شده ایم
بنویس :
عشق رنگ گل نیست
عشق چیزی است شبیه رواز
تازگی دارد عشق
عشق چیزی است که نشناخته باقی خواهد ماند
عشق یعنی من و تو
یعنی همه ی آنها که نشناخته باقی ماندند
من و تو
تنها من و تو
می توانیم بگوییم که عاشق شده ایم
بلکه بر آن است که هر بار سقوط کردیم
برخیزیم
خواهم کشید دستم بر شانه ات زمانی که بدنت خسته شد
و خواهم گرفت دستت را زمانی که دیگر نای راه رفتن را نداشته باشی
پس حد اقل تو مرا در دل نگه دار
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی نا توان تر از آنکه برون آید از سینه
راویان قصه های رفته بر بادیم
(مهدی اخوان ثالث )
این چنین آسان مرا دادی به باد
من نگاهت را به آن الماس بی همتا نمی دادم چرا
این چنین ارزان مرا دادی به باد
آخر ای غارتگر قلبم چرا با من اینگونه جفا کردی چرا
از چه رو آتش زدی بر جان من
خانه ام ویران نمودی ماه من
اول از روی وفا چون گرم کردی منزلم
بعد با بی اعتنایی های خود آتش کشیدی بر دلم
از چه رو اینگونه در بندم کنی ؟
بی سبب خاکستر جنگم کنی؟
من که عمری را به پایت سوختم
از درون آتش کشیدم لب به دندان دوختم
نسیمی می زند بر شیشیه انگشت
غریبی مست می خواند به آواز
خدایا درد تنهایی مرا کشت
نگاهم خیره می ماند به عکست
به خاطر آورم آن روزها را
تمام آن قسم های دروغین
همه آن خنده ها آن سوزها را
به یاد آرم که در آن عصر پاییز
ز بادی سخت مویت شد پریشان
شتابان نامه ای دادی به دستم
نوشتی دوستت می دارم از جان
رخ زیبای تو از شرم شد سرخ
نگاهت را ز چشمانم ربودی
تو از مهر و وفا دم می زدی لیک
دریغا آنچه می گفتی نبودی
چه رویایی و زیبا بود دنیا
چه دوران خوشی بود آشنایی
دریغا همچو بادی زود بگذشت
رسید از ره غم تتخ جدایی
من و تو در غروبی محنت انگیز
به نا گه راهمان از هم جدا شد
ز یادت رفت دیگر عهد و پیمان
دلت با عشق دیگر آشنا شد
تار پیوند گسیخت آهوی مهر گریخت
به که باید دل بست؟
سینه ها جای محبت همه از کینه پر است
نیست همدم که در این راه غم آلوده ی عمر
قدمی راه محبت پوید
نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد
نقشه ای شیطانی است
به نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد
حیله ای پنهانی است
کوچه هایی که تو هر روز از آن می گذشتی آرام و به من با لبخند
وعده ی صبح دگر می دادی
کوچه ها دلگیرند بوی عطر تن تو نیست که پیچد در راه
گرمی خنده ی تو نیست که ریزد بر دل و تو از راه نمی آیی باز
بی تو در من رنجیست
مثل گم گشتن چیزی در وهم
بی تو در من دردیست که مرا می کاهد
و کسی نیست که با من باشد و به من با لبخند
وعده ی صبح دگر را بدهد
کوچه ها دلگیرند....
کو چه هایی که تو را هر بار در خاطر من می آرند
و تو از راه نمی آیی باز
بی تو رنج است از آن کوچه گذر کردن
آه...
و خواهی برد با خود آرزویم را امیدم را شب رویایی و روز سپیدم را
تو خواهی رفت و من بر جای خواهم ماند با دنیایی از حسرت
دلی غمگین نگاهی منتظر تصویر ایامی خوش و شیرین
تو خواهی رفت با آن چشم های نافذ و شب رنگ
با آن چهره ی معصوم با آن گام های تند و خوش آهنگ
از آن پس آسمان من دگر آبی نخواهد بود
به باغ گونه ام هرگز گل شادی نخواهد رست
نخواهد ساخت نرگس های عطر آگین مرا سر مست
تو خواهی رفت
و من دیگر نخواهم بود
و من دیگر نخواهم زیست
هر چه تلاش است برای برای حال
هر چه امید است برای آینده
این سه را قاطی نکنید
" ویل دورانت "
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه ی برگی در آب
چه درونم تنهاست
( سهراب )
بی مقدمه می رم سر اصل مطلب![]()
من خودم این مطلب خیره رو خیلی دوست دارم و اونو مخصوص واسه یه نفر نوشتم که خودش خوب می دونه کیه
کاش حرفای دل منو می فهمید
کاش می دونست چقد دوسش دارم
کاش..........
حرفی برای هم نداشتیم زیرا قلب هایمان در حال نجوا بودند
نمی خواستم خلوتشان را بر هم بزنم سکوت را ترجیح دادم تا قلب هایمان دردودل کنند
چشم هایش عمق عشق را فریاد می زد
هوس بو سیدن لب هایش آزارم می داد
عشق مقدسمان را با هوسی زود گذر آلوده نکردم اما...
چشمانم با اندامش عشق بازی می کرد
چه عاشقانه بود دیروزم...
چه تاریک است امروزم...
به آتش می کشم خود را اگر فردا چنین باشد...
ابدی ترین عاشقت:ستاره
با این همه وقتی از منبر بالا می رود
درخت ها چه زود به گریه می افتند
با درد سر عشق موافق هستیم
در پرده چرا سخن بگوییم؟حاشا
بگذار بدانند که عاشق هستیم